kenzo98
مبادا كه گفته باشي دوستت ميدارم. دلت را ميبويند روزگار غريبي ست، نازنين و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه ميزنند. عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد در اين بن بست كج و پيچ سرما آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان ميدارند. به انديشيدن خطر مكن. روزگار غريبيست ، نازنين آنكه بر در ميكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است. نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد آنك ، قصابانند بر گذرگاهها مستقر با كنده و ساطوري خونالود روزگار غريبي ست ، نازنين و تبسم را بر لب ها جراحي ميكنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد كباب قناري بر آتش سوسن و ياس روزگار غريبيست ، نازنين ابليس پيروز مست سور عزاي ما را بر سفره نشسته است . خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد نان را از من بگیر ، اگر می خواهی هوا را از من بگیر ، اما خنده ات را نه ..... از پس نبردی سخت باز میگردم با چشمانی بسته که دنیا را دیده است بی هیچ دگرگونی ...... عشق من ، خنده تو در تاریک ترین لحظه ها می شکند و اگر دیدی ، به ناگاه خون من بر سنگفرش خیابان جاری است بخند ، زیرا خنده تو برای دستان من شمشیری است آخته یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین می رسد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم سر شار می کند. و می شود از آن جا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد یک پنجره برای من کافیست من از دیار عروسک ها می آیم از زیر شاخه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق در کوچه های خاکی معصومیت از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا در پشت میز های مدرسه ی مسلول از لحظه ای که بچه ها توانستند بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند و سار های سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند من از ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا با دستمال تیره ی قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری در یافتم ،باید،باید،باید دیوانه وار دوست بدارم. اگر خیال داری دوستم بداری هم اینک دوست بدارم اکنون که می توانم احساسات شیرین و ملایم را بشناسم اکنون که سر شار از محبت راستین هستم هم اینک دوستم بدار اکنون که زنده ام صبر نکن تا بمیرم و مجبور شوی کلمات دلنشین خود را بر روی سنگ سرد مزارم حک کنی اگر برایم افکار روح نواز در ذهن داری هم اینک برایم بگو اگر منتظری تا به خواب ابدی فرو روم بدان که هرگز بیدار نخواهم شد مرگ بین ما فاصله خواهد انداخت و صدایت به گوشم نخواهد رسید پس اگر دوستم داری اگر ذره ای عشق من در دلت ماوا دارد، بگذار تا وقتی زنده ام بدانم، و بتوانم آن را گرامی دارم رشک نو بهار من مرگ نور را ، باور نمی کنم ومرگ عشق های قدیمی را مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت در قلب های ملتهب ما مانند ذره ، ذره مشتاق پرواز را به جانب خورشید آغاز کرده بودم با این پر شکسته تا آشیان نور ، پرواز کرده بودم من با چه شور و شوق تصویر جاودانه آن عشق پاک را در خویش داشتم اینک منم نشسته به ویرانسرای غم اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق در قلب من نشسته زمستان دیرپا من را نشانده اند من را به قعر دره ی بی نام و بی نشان با سر کشانده اند بر دست و پای من زنجیر و کند نیست اما درون سینه ی من زخمیست در نهان شعری ؟ نه ، آتشیست این ناسروده در دلم این موج اضطراب من مانده ام ز پا ولی آن دورها هنوز نوریست ، شعله ایست خورشید روشنیست که ، می خواندم مدام این جا درون سینه ی من زخم کهنه ایست که می کاهدم مدام با رشک نو بهار بگویید زین قعر دره مانده خبر دارد؟ یا روز و روزگاری بر عاشق شکسته گذر دارد؟ نیایش خدای من یک سال گذشت هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم خدای من یک سال گذشت و چهار فصل هراسان شدم پناهم دادی ، بیمار شدم شفایم دادی آرامش و امنیت که رسید ،طبیب و پناهم را از یاد بردم خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه پی تقدیری نیکو ،پرسان می گشتم ، شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم و دستان ملتمسم به آسمان بلند بود، قلم رحمتت بر صحیفه بی تقدیرم خواست که بنگارد تقدیر نیکویی را هیهات ! با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جست و جو کردم و بار دیگر آرزوی خیسم خشکید و بر باد رفت خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز هر روز بر سجاده عبادت به رسم عادت زانو می زدم که ذکر تو گویم پیشانی بردگی بر تربت آن نازنین می نهادم و بندگی هزاران معبود دیگر می کردم و لحظه لحظه اش معبود یگانه را از یاد می بردم خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و ... چه می گویم ؟! خدای من سال ها گذشت ،ده ، بیست و سی ... سال هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم خدای من چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام ؟ چگونه است که رهایم نمی کنی ؟ چگونه است که هرگز ، هرگز از تو ناامید نمی گردم ؟ این چه رسم خدایی است؟! خدای من آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید تو مرا می خوانی که بخوانمت ؟ این منم با حسرت سال های رفته یا مدبر اللیل و النهار این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول و الاحوال خدای من بندگی ام را بپذیر ، التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا خدای من آرزویم چه شد ؟ الی احسن الحال خوب من ، بوی عطر تحویل می آید چه مبارک تقدیری! سال نو مبارک گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی،روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را -بی قید- و تکان دادن دستت که، - مهم نیست زیاد - وتکان دادن سر را که، - عجیب ،عاقبت مرد؟ - افسوس! کاشکی می دیدم ! من به خود می گویم : چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟ در شبی شفاف و پر ستاره اگر به دوردست های آسمان خیره شوی و مدتی ذهنت را متمرکز یافتنش کنی ، عاقبت ستاره ی روشن و درخشانی چشمک می زند که : من اینجا هستم.اگر توانستی آن ستاره را به وضوح ببینی ، شک نکن که او را یافته ای .آن وقت کافی است که صبور باشی و منتظر بمانی . در شبی یا روزی ،در لحظه ای که اصلا انتظارش را نداری ،جوری که تصورش را هم نکرده ای او از راه خواهد رسید .با محبت و صداقت در چشمت نگاه خواهد کرد و نگاهش در نگاه متحیر تو گره خواهد خورد .بی تردید او را از نگاهش و از بالا رفتن ضربان قلب خودت خواهی شناخت .آن وقت دنیا مال تو خواهد شد .شادی که جای خود دارد ،حتی رنج کشیدن هم مزه ی دیگری خواهد یافت .باور نمی کنی ؟ آفتاب می شود نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود اشاره ای مرا به دام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دور ها و دور ها ز سرزمین عطرها و نور ها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاج ها ، ز ابر ها، بلور ها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره می کشانیم فراتر از ستاره می نشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان ،به بی کران،به جاودان کنون که آمدیم تا به اوج ها مرا بشوی با شراب موج ها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب می شود صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود صبر سنگ روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت باز زندان بان خود بودم آن من دیوانه عاصی در درونم های و هو می کرد مشت بر دیوار ها می کوفت روزنی را جست و جو می کرد در درونم های و هو می کرد هم چو روحی در شبستانی بر درونم سایه می افکند هم چو ابری بر بیابانی می شنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم، نمی دانی بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خواست لیک در من تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خواست مرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شور انگیز شب بو ها قلب من در سینه می لرزید مثل قلب بچه آهو ها در سیاهی پیش می آمد جسمش از ذرات ظلمت بود چون به من نزدیک تر می شد ورطه ی تاریک لذت بود می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویا ها زورق اندیشه ام ،آرام می گذشت از مرز دنیاها باز تصویری غبار آلود زان شب کوچک ، شب میلاد زان اتاق ساکت سرشار از سعادت های بی بنیاد در سیاهی دست های من می شکفت از حس دستانش شکل سرگردانی من بود بوی غم می داد چشمانش ریشه هامان در سیاهی ها قلب هامان ،میوه های نور یکدگر را سیر می کردیم با بهار باغ های نور می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویا ها زورق اندیشه ام، آرام می گذشت از مرز رویا ها روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟ بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم
دهانت را ميبويند


